فصل ششم، قسمت 12
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦  

Everybody Loves Hugo

Original US Airdate: 14 April 2010

 

خلاصه این قسمت:

سال 2004 :  در مراسمی که به مناسبت نام‌گذاری بخشی از موزه تاریخ طبیعی که به نام هوگو برگزار شده بود، پیر چنگ، به معرفی و شرح خدمات هوگو پرداخت. هوگو که صاحب رستوران‌های زنجیره‌ای بود، همچنان تنها بود و مادرش با یادآوری این موضوع به او گفت که دختری قبول کرده تا با او قرار بگذارد. هوگو برای دیدن دختر به رستوران رفت، اما به نظر می‌رسید که او قرار نیست بیاید. در همین وقت لیبی سر میز هوگو می‌رود و با نامیدن هوگو او را متحیر می‌کند. لیبی از هوگو می‌خواهد که فکر کند که آیا او را از جایی نمی‌شناسد. در همین وقت دکتری به سر میز آنها می‌آید و از هوگو معذرت‌خواهی می‌کند و لیبی را با خود می‌برد و هوگو متوجه می‌شود که آنها گروهی از بیماران یک آسایشگاه روانی بودند. هوگو به یکی از رستوران‌های خود می‌رود و حجم زیادی غذا سفارش می‌دهد. در همین وقت دزموند به میز هوگو نزدیکی می‌شود و از هوگو می‌پرسد که آیا او در پرواز اوشئنیک بوده و به او می‌گوید که به دنبال لیبی برود. هوگو به آسایشگاه می‌رود و با لیبی ملاقات می‌کند ولی چیزی یادش نمی‌آید. آنها قرار ملاقاتی در کنار ساحل می‌گذارند و هنگامی که لیبی او را می‌بوسد، هوگو صحنه‌های از گذشته و جزیره را با خاطر می‌آورد.

دزموند که به نظر می‌رسد فهرست مسافران پرواز را پیدا کرده در کنار مدرسه‌ای که بن در آنجا معلم بود منتظر جان لاک بود. لاک با ویلچیر درحال عبور از خیابان بود که دزموند با ماشین محکم می‌کوبد و دور می‌شود.

 

سال 2007 جزیره: هوگو گل خشک‌شده‌ی قبری را بر می‌دارد و گل تازه‌ای را روی آن می‌گذارد و خطاب به لیبی می‌گوید که در تمام این مدت همه به نوعی با او در ارتباط بودند به جز لیبی. در این هنگام مایکل ظاهر می‌شود و به او می‌گوید که آنها نباید هواپیما را منفجر کنند. از طرفی ایلانا و ریچارد همه گروه را آماده کردند تا با دینامیت‌هایی که در اختیار دارند برای منفجر کردن هواپیما راهی شوند. اما حادثه‌ای اتفاق می‌افتد و دینامیت‌ها که در کیف ایلانا بود منفجر می‌شود و او نابود می‌شود. ریچارد بر خلاف نظر هوگو به طرف کشتی قدیمی می‌‌رود تا از آنجا دینامیت بردارند، اما هوگو زودتر از همه به آنجا می‌رود و همه دینامیت‌ها را منفجر می‌کند. ریچارد و مایلز و بن از گروه جدا می‌شوند و جک و سان و فرانک همراه هوگو به سمت محل مرد سیاه‌پوش می‌روند.

از طرفی سعید مرد سیاه‌پوش را به نزد دزموند می‌برد، او از سعید می‌خواهد که آنها را تنها بگذارد و دزموند را به کنار چاهی می‌برد و برای او تعریف می‌کند که سال‌ها پیش مردم این چاه را نه برای پیدا کردن آب، بلکه برای یافتن جواب سؤالی کنده‌اند. همچنین از دزموند می‌پرسد که چرا نمی‌ترسد و دزموند می‌گوید دلیلی برای ترس ندارد، اما در همین وقت او را به درون چاه پرت می‌کند. پس از بازگشت به کمپ گروه هرلی هم به آنها می‌رسند.

 

حرف‌های ما:

-          آیا مرد سیاه‌پوش به دلیل قدرت دزموند او را از بین برد؟ و در زمان موازی در سال 2004 آیا دزموند این موضوع یادش بود که تصمیم به قتل جان لاک گرفت؟ یا برعکس؟ چه کسی از دیگری انتقام گرفت؟

-          در این قسمت اشاره‌ای به نجواها شد؛ آیا این صداها مربوط روح کسانی مثل مایکل است که در جزیره اسیر شده‌اند ؟ جزیره برزخ است یا جهنم؟

-          پسربچه‌ای که در جنگل بود چه کسی بود؟ کودکی‌های مرد سیاه‌پوش یا جیکوب؟ شاید پسربچه پسر دزموند، چارلی بود و مرد سیاه‌پوش به همین دلیل از دزموند خواست که به او توجه نکند. اما چوب‌دستی پسربچه مثل چوب‌دستی بود که دست مردسیاه‌پوش در دست می‌گیرد. آیا او بخش انسانی و گمشده مرد سیاه‌پوش است؟ اما پسربچه بلوند بود، پس بیشتر به جیکوب شباهت داشت. داستان هابیل و قابیل؟

 

امتیاز ما: 3 از 5


کلمات کلیدی: فصل ششم ،کلمات کلیدی: قسمت 12 ،کلمات کلیدی: هوگو