فصل پنجم، قسمت 16
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٥  

The Incident, Parts 1 & 2

Original US Airdate: 13 May 2009

خلاصه این قسمت:

قسمت شانزدهم و در واقع قسمت پایانی فصل پنجم سریال لاست، شامل دو بخش بود که مثل قسمت‌های آخر چهار فصل گذشته و با معرفی شخصیت جدیدی (جیکوب) از مهم‌ترین قسمت‌های این فصل به‌شمار می‌آمد.

بازگشت به گذشته:

1-     جیکوب

در زمان نامشخصی جیکوب در اتاقی با دیوارهای سنگی که در وسط آن آتش روشن بود، پشت چرخ نخ‌رسی نشسته و در صحنه بعد پشت داری نشسته و فرشی را می‌بافد. بعدتر در نزدیکی مجسمه در حالی که لباس نخی سفیدی بر تن دارد ماهی می‌گیرد و روی سنگ آن را کباب می‌کند و در حین خوردن آن به کشتی بادبانی که در اقیانوس به سمت جزیره می‌آمد نگاه می‌کرد. در همین حال مرد دیگری به سمت او می‌آید و از او می‌پرسد که کشتی چگونه جزیره را پیدا کرده است و معتقد است که جیکوب آن را به جزیره آورده است. او معتقد است که وقتی مردم به جزیره می‌آیند در پایان همه‌چیز مثل هم است: خرابی و ویرانی. جیکوب پاسخ می‌دهد که فقط یک‌بار پایان اتفاق می‌افتد و بقیه چیزهای قبل فقط پیشرفت است. غریبه به جیکوب می‌گوید که چه‌قدر دلش می‌خواهد او را بکشد و یک روز روزنه‌ای برای این‌کار پیدا خواهد کرد.

2-     کیت

در زمانی در دهه 80، وقتی کیت کودک بود و با دوستش در حال دزدی از فروشگاه بودند توسط صاحب فروشگاه دستگیر می‌شود. اما مرد غریبه‌ای در فروشگاه پول ظرف غذایی که کیتی دزدیده را می‌پردازد و از او می‌خواهد که دیگر این‌کار را نکند، او کسی نیست جز جیکوب.

3-     سایر

در سال 1976، جیمز (سایر) کودک را نشان می‌دهد که ناباورانه در مراسم تدفین والدینش شرکت کرده است. بعدتر او را روی پله‌ای می‌بینیم که روی دفتری چیزی می‌نویسد اما خودکارش نمی‌نویسد. مردی به او نزدیک می‌شود، خودکار خود را می‌دهد و می‌رود و جیمز روی دفترش برای سایر نامه می‌نویسد. آن مرد، جیکوب است.

4-     سعید

سال 2005، بعد از بازگشت بازماندگان اوشئنیک، سعید و نادیا در یکی از خیابان‌های لوس‌آنجلس در مورد این‌که چگونه اولین سالگرد ازدواج خود را جشن بگیرند حرف می‌زنند. سعید پاریس یا رم را پیشنهاد می‌کند و نادیا با او شوخی می‌کند. به محض این‌که می‌خواهند از خیابان عبور کنند جیکوب به سعید نزیک می‌شود و از او آدرسی را می‌پرسد، اما نادیا که متوجه ایستادن سعید نشده از خیابان عبور می‌کند و در همین حال ماشینی با سرعت به او می‌زند و تنها حرفی که نادیا پیش از مردنش می‌زند این‌است که سعید او را به خانه ببرد.

5-     ایلانا

زمانی قبل از سال 2007، ایلانا در بیمارستانی و در حالی که سرش باندپیچی شده بستری می‌شود. جیکوب به دیدنش می‌آید و به زبان روسی از این‌که زودتر نتوانسته بیاید از او معذرت‌خواهی می‌کند و می‌خواهد که به او کمک کند.

6-     لاک

در سال 2000 وقتی جیکوب روی نیمکتی مشغول خواند کتابی از فلانری اوکانر است، لاک از پنجره طبقه هشتم به پایین پرت می‌شود. جیکوب بالای سر او می‌رود و بعد از فشردن شانه‌اش لاک به هوش می‌آید و جیکوب به او می‌گوید که همه‌چیز درست می‌شود و از این اتفاق متأسف است.

7-     سان و جین

در مراسم ازدواج سان و جین در کره، جیکوب به آن دو به زبان کره‌ای تبریک می‌گوید. پس از رفتن او آنها از این‌که او که بود که انقدر خوب کره‌ای حرف می‌زد، متعجب می‌شوند.

8-     جک

در سال 2000، جک در حال جراحی دختری بود. او اشتباه کاری می‌کند که در صورتی که نتواند آن را جبران کند، دختر برای همیشه فلج خواهد شد. پدرش که در هنگام عمل با اوست، از او می‌خواهد که تا پنج بشمرد و اگر آرام نشد کریسشن خودش عمل را ادامه دهد. جک علی‌رغم میلش این‌کار را می‌کند و عمل با موفقیت انجام می‌شود. بعد از عمل درحالی‌که عصبانی است از دستگاه یک شکلات می‌گیرد، اما شکلات در دستگاه گیر می‌کند. بعد از مشاجره با پدرش، جیکوب شکلاتش را به او می‌دهد.

9-     جولیت

جولیت و خواهرش ریچل رو مبلی روبروی پدر و مادرشان نشسته‌اند و مادر آنها سعی می‌کند برایشان توضیح دهد که با وجود این‌که او و پدرشان همدیگر را دوست دارند اما می‌خواهند از هم جدا شوند. جولیت در حالی که گریه می‌کند و می‌گوید که نمی‌فهمد که چه‌طور این اتفاق امکان دارد از آنجا خارج می‌شود و مادرش به او می‌گوید وقتی بزرگ شود آن‌‍را می‌فهمد.

 

10- هرلی

در سال 2008، هرلی از زندان خارج می‌شود و سوار تاکسی‌ای می‌شود که جیکوب در آن نشسته در حالی‌که یک گیتار کنارش است. او از هرلی می‌پرسد که چرا به جزیره بازنمی‌گردد و هرلی در پاسخ می‌گوید برای این‌که او نفرین شده است و دلیل همه مرگ‌ها از جمله مرگ لیبی و چارلی او بوده است. جیکوب به هرلی می‌گوید شاید او به‌جای نفرین متبرک شده است و به او در مورد پرواز آجیرا می‌گوید.

جزیره، سال 1977

کیت، جولیت و سایر در زیردریایی در حال ترک جزیره هستند. کیت به آنها می‌گوید که جک چه‌کاری می‌خواهد انجام دهد و از آنها می‌خواهد که برای متوقف کردن او به جزیره بازگردند. جولیت قبول می‌کند و سایر علی‌رغم میلش با آنها به جزیره باز می‌گردد. از طرفی جک، سعید، الی و ریچارد به محل بمب می‌رسند و ریچارد نمی‌گذارد که الی با آنها همراه شود. سعید بمب را خارج می‌کند و جک و سعید طبق آنچه فارادی نوشته بود، تصمیم می‌گیرند بمب را به ایستگاه سوان ببرند. آنها در کمپ دارما با افراد دارما درگیر می‌شوند و سعید تیر می‌خورد، در همین هنگام هرلی و مایلز و جین با ون آبی آنها را نجات می‌دهند. اما بین راه، سایر، جولیت و کیت آنها را متوقف می‌کنند و سایر از جک می‌خواهد که پنج‌دقیقه با هم صحبت کنند. سایر به جک می‌گوید چیزی که اتفاق افتاده، اتفاق افتاده و نمی‌توان جلوی آن را گرفت اما جک قبول نمی‌کند و از سرنوشت می‌گوید. مشاجره آنها به زد و خورد می‌انجامد اما جولیت آنها را از هم جدا می‌کند و به سایر می‌گوید که حق با جک است. از طرفی کیت هم خلاصه با جک موافق می‌شود و قرار می‌شود که جک بمب را به سوان ببرد. بعد از انداختن بمب در چاهی که در حال حفر آن بودند، نیروی الکترو مغناطیس قوی‌ای همه‌چیز را برهم می‌زند و جولیت با همه تلاش سایر به درون چاه و نزدیک بمب می‌افتد. او سعی می‌کند و با سنگی بمب را منفجر کند و ...

جزیره، سال 2007

ریچارد، بن، لاک، سان و سایر افراد آنها به دنبال جیکوب به نزدیک مجسمه می‌رسند که حالا دیگر از آن یک پا باقی مانده است. در راه لاک به بن می‌گوید که این بن است که باید جیکوب را بکشد. ریچارد لاک و بن را به دری که در پای مجسمه بود می‌برد و آنها را برای دیدن جیکوب تنها می‌گذارد. آنها به درون اتاقکی سنگی می‌روند و که در وسط آن آتشی برپا بود و در اولین صحنه هم آن را دیده‌ بودیم و لاک چاقو را به بن می‌دهد. در درون اتاق بن مبهوت فرشی می‌شود که روی دیوار بود و همین وقت جیکوب که روی صندلی نشسته بود حرف می‌زند. بن از جیکوب می‌پرسد که چرا در همه این‌سال‌ها خودش را بن نشان نداده و چرا او را رهبر نکرده است. و در پاسخ سؤال در مورد من چه؟ همان را به عنوان جواب شنید و در همین هنگام با دو ضربه چاقو جیکوب را از پا در آورد. جیکوب در آخرین لحظات گفت آنها دارند می‌آیند و لاک او را به درون آتشی که در اتاق بود انداخت.

از طرفی در بیرون مجسمه، ایلانا و گروهش و فرانک، به سمت ریچارد و گروه آمدند و ایلانا پس از گفتن نام ریچارد، ریکاردوس به ریچارد گفت که چه چیزی در سایه مجسمه پنهان شده است و ریچارد در پاسخ او به زبان لاتین گفت: او کسی است که همه ما را نجات خواهد داد. پس از این مکالمه، ایلانا صندوقی را که با خود آورده بودند را باز کرد و در آن چیزی نبود جز جسد جان لاک !!!!!

 

حرف‌های ما:

چون خلاصه این قسمت طولانی بود، در پست جداگانه‌ای بخش حرف‌های ما را می‌نویسیم.

 

امتیاز ما: 5 از 5

 


کلمات کلیدی: فصل پنجم ،کلمات کلیدی: season 5 ،کلمات کلیدی: قسمت 16 ،کلمات کلیدی: جیکوب