فصل ششم، قسمت 8
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧  

 

Recon

Original US Airdate: 16 March 2010

خلاصه این قسمت:

سال 2004 (LAX): سایر پلیس شده است. او بین این‌که خلافکار باشد یا پلیس، دومی را انتخاب کرده و با مایلز همکار شده است. با این حال همچنان به دنبال آنتونی کوپر (سایر اصلی) می‌گردد و به همین دلیل هم به استرالیا سفر کرده بود. مایلز دختر یکی از دوستانش را به سایر معرفی می‌کند، دختر باستان‌شناسی با موهای قرمز که کسی نیست جز شارلوت ! شارلوت به‌صورت تصادفی در کشوی لباس سایر دفترچه‌ای را پیدا می‌کند که عکس پدر و مادرش و ر وزنامه‌ای که در مورد مرگ آنها نوشته بود در آن بود. سایر نسبت به این‌که غریبه‌ای راز او را فهمیده واکنش نشان می‌دهد و شارلوت را از خانه خود بیرون می‌کند.

سال 2007، جزیره:  سایر همراه با مرد سیاه‌پوش و گروهش که کیت و سعید هم در آن بودند به قسمتی دیگر از جزیره می‌روند. آن مرد از سایر می‌خواهد که به جزیره هیدرا برود و خبری از نجات یافتگان پرواز اجیرا بگیرد و در پاسخ سؤال سایر که چرا او باید برود می‌گوید چون بهترین دروغگویی که است که او می‌شناسد. سایر با قایق به آنجا می‌رود و به زنی که وانمود می‌کند از باقی‌ماندگان پرواز اجیرا هست برخورد می‌کند. اما معلوم می‌شود که آن زن، از افراد چارلز ویدمور است. آنها سایر را به درون زیردریایی جایی که ویدمور در آن هست می‌برند و سایر به ویدمور می‌گوید که مرد سیاه‌پوش را برای او می‌آورد در عوض این‌که او و همراهش را از جزیره خارج کند. ویدمور می‌پذیرد و سایر به نزد مرد سیاه‌‌پوش می‌آید و واقعیت را به او می‌گوید.

حرف‌های ما:

-          بعد از مدت‌ها این قسمت جذاب بود و بدون شک این جذابیت به‌دلیل شخصیت سایر بود. نقش سایر پلیس همانقدر جذاب و باورپذیر بود که سایر جزیره وقتی که عینک می‌زد و کتاب می‌خواند.

-          زوج پلیسی سایر و مایلز خیلی با هم جور بودند.

-          در قسمتی که در مورد جان لاک بود، نامزد لاک در خصوص دعوت کردن از پدر لاک به مراسم صحبت کرد. اگر آنتونی کوپر در لوس‌آنجلس بود، پس سایر چرا به استرالیا رفته بود؟

-          سایر پلیس همان عادت‌های سایر خلافکار را داشت. کتابخوان بود. برای شارلوت تک گل آفتابگردان گرفته بود، همانطور که برای جولیت تک گل می‌آورد.

-          آیا سایر هنوز عاشق کیت است؟ اگر نه پس چرا می‌خواهد با کیت از جزیره خارج شود؟ این قسمت بعد از مدت‌ها سایر به کیت گفت: کک و مکی.

-          مرد سیاهپوش به کیت گفت که کلیر دیوانه شده است. آیا منظور از مبتلا شدن کلیر همین بوده است؟ سعید هم دیوانه شده؟

-          در اتاقی که در زیردریایی درش قفل شده بود چه چیزی / چه کسی بود؟ بمب؟ دزموند؟

امتیاز ما: 4 از 5

 


کلمات کلیدی: فصل ششم ،کلمات کلیدی: قسمت 8 ،کلمات کلیدی: سایر
 
فصل ششم، قسمت 7
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۱  

Dr.Linus

Original US Airdate: 09 March 2010

خلاصه این قسمت:

سال 2004 (LAX):  دکتر لاینس استاد تاریخ در مدرسه است و لزلی آرتز (همان حشره‌شناسی که در جزیره کشته شد) همکارش و الکس روسو شاگرد باهوش بن است و بن او را تحسین می‌کند و به خاطر او از پستی که می‌تواست در مدرسه به‌دست آورد دست می‌کشد.

سال 2007، جزیره:  جک و هرلی در راه بازگشت به معبد، با ریچارد روبرو می‌شوند و ریچارد به آنها راه دیگری را نشان می‌دهد و در کلبه‌ای سعی می‌کند که با دینامیت خودش را بکشد. اما چون جیکوب به او هدیه‌ای داده بود و ریچارد هیچ‌وقت پیر نمی‌شد، از جک خواست که به او کمک کند تا کشته شود. جک هم در کلبه کنار ریچارد ماند چون اعتقاد داشت اگر یکی از کاندیداهاست، اتفاق دیگری باید بیفتد و اتفاق افتاد و دینامیت منفجر نشد.

از طرفی مایلز، سان، بن، لاپیدس به رهبری ایلانا به طرف کمپ در ساحل می‌رفتند. در بین راه ایلانا از مایلز خواست تا خاکستر جیکوب را لمس کند تا بفهمند چه کسی جیکوب را کشته است. مایلز به ایلانا گفت که بن این‌کار را کرده است و ایلانا به بن گفت که جیکوب نزدیک‌ترین کسی بوده که او داشته و به راه خود ادامه داد. اما در کمپ ساحل ایلانا از بن خواست تا گوری برای خود بکند. اما مردی که به شکل جان لاک درآمده بود به بن کمک کرد که از دست ایلانا فرار کند و به او اسلحه داد، اما در جنگل بعد از صحبت بن با ایلانا بن تصمیم گرفت به نزد گروه برگردد. در همین هنگام، جک، هرلی و ریچارد به آنها پیوستند.

 

حرف‌های ما:

-          چه اتفاقی برای نویسندگان لاست افتاده؟ چرا انقدر جاذبه سریال کم شده؟

-          بن به راحتی می‌توانست ایلانا را بکشد و به مرد سیاه‌پوش بپیوندد و حاکم جزیره شود. چه چیزی او را منصرف کرد؟ آیا بن تصمیم دارد که از این به بعد خوب باشد؟

-          الکس شاگرد بن در لوس‌آنجلس بود. اگر اتفاقات قبلی نمی‌افتاد و روسو در جزیره نمی‌ماند، آیا الکس و روسو نباید به فرانسه باز می‌گشتند؟

-          ریچارد به جک گفت که جیکوب او را لمس کرده و هدیه‌ای به او داده است. هدیه ریچارد نامیرایی (فناناپذیری) او بود. اما جیکوب بقیه گروه را هم لمس کرده بود. جک، هرلی، کیت و ... هدیه (استعداد) هرکدام چه می‌توانست باشد؟

-          آیا کسانی که gifted هستند را کسی نمی‌تواند بکشد، جز کسی مثل خودش؟ مثلا جین کشته نشد، اما مایکل کشته شد. جک باید ریچارد را می‌کشت. بن می‌توانست جیکوب را بکشد  و سعید نتوانست مرد سیاه‌پوش را بکشد. مرد سیاه‌پوش هم نمی‌توانست جیکوب را بکشد و ...

-          ایلانا به سان گفت که 6 کاندیدای دیگر باقی مانده اند. جک، جین، کیت، هرلی، سایر و سان؟

امتیاز ما: 3 از 5


کلمات کلیدی: فصل ششم ،کلمات کلیدی: قسمت 7 ،کلمات کلیدی: بن
 
فصل ششم، قسمت 6
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۳  

Sundown

Original US Airdate: 2 March 2010

 

خلاصه این قسمت:

برخلاف حدسی که زده بودیم این قسمت درباره سعید بود نه سان.

سال 2007، جزیره: سعید به اتاق مرد ژاپنی (دوگن) می‌رود و از او درمورد شکنجه‌هایی که او را دادند و این‌که می‌خواستند او را بکشند می‌پرسد. بین سعید و مرد ژاپنی درگیری به‌وجود می‌آید و در آخر دوگن به سعید می‌گوید که آنجا را ترک کند و دیگر باز نگردد. سعید وسایل خود را جمع می‌کند که مایلز به او می‌گوید او دو ساعت مرده بوده و آدم‌های معبد او را زنده نکرده‌اند. در همین وقت کلیر از طرف مردی که خود را به‌صورت جان لاک درآورده وارد معبد می‌شود و به آنها می‌گوید که آن مرد می‌خواهد آنها را ببیند. دوگن، کلیر را در چاله‌ای حبس می‌کند و از سعید می‌خواهد که به دیدن مرد برود و پیش از آنکه او شروع به صحبت بکند با خنجری او را بکشد. سعید همین‌کار را می‌کند ولی آن مرد نمی‌میرد و به سعید می‌گوید که دوگن می‌دانسته که او نمی‌میرد و برای دومین بار قصدش کشتن سعید بود است. سعید با پیغام مرد به معبد می‌رود و به آنها می‌گوید که تا غروب فرصت دارند که به مرد بپیوندد در غیر این‌صورت کشته می‌شوند. سپس به درون معبد می‌رود و دوگن و دستیارش را با بی‌رحمی می‌کشد. غروب دود سیاه همه آنهایی که در معبد باقی مانده بودند را می‌کشد.

سال 2004 (LAX): سعید از استرالیا به لوس‌آنجلس می‌آید و زنگ خانه‌ای را می‌زند. کسی که در را باز می‌کند کسی نیست جز نادیا. اما نادیا دو فرزند دارد و همسرش برادر سعید، عمر است ! نیمه‌شب عمر به سعید می‌گوید که از کسانی پول قرض کرده ولی آنها راحتش نمی‌گذارند و از سعید می‌خواهد که آنها را از بین ببرد. سعید قبول نمی‌کند اما فردای آن شب عمر، ریه‌اش سوراخ می‌شود و او را به بیمارستانی می‌برند که جک شپرد در آن است. فردای آن‌روز وقتی سعید از خانه خارج می‌شود، دو نفر او را به مکانی می‌برند و کیمی که همه او را می‌شناسیم در آنجا در حالی‌که با خونسردی نیمرو درست می‌کند با سعید در مورد برادرش صحبت می‌کند اما سعید در یک لحظه او و دونفر محافظش را می‌کشد و در اتاقی جین را می‌بیند که دست و پایش را بسته‌اند و جین همچنان نمی‌تواند انگلیسی حرف بزند.

 

حرف‌های ما:

-          سعید شخصیت منطقی و دوست‌داشتنی فصل‌های گذشته، تبدیل به آدم دیگری شد و مرد سیاه‌پوش از نقطه ضعف او یعنی دیدن نادیا استفاده کرد و او را مجبور کرد که پیامش را برساند. آیا سعید دوگن و همکارش را به دستور مرد سیاه‌پوش کشت و یا انتقام خود را از آنها گرفت؟

-          در قسمت قبل شخصیت متفاوت کلیر را دیدیم و در این قسمت هم سعید تغییر کرده بود. آیا این نشانه همان چیزی است که دوگن به آن اشاره می‌کرد؟

-          مایلز به سعید گفت که او دوساعت مرده بوده، آیا مایلز صدای روح سعید را شنیده بود؟

-          دوگن به سعید گفت که در اوساکو بوده و در اثر یک سانحه رانندگی فرزندش را از دست داده، اما در قسمت قبل دوگن در لوس‌آنجلس در مدرسه‌ای که پسر جک اجرا داشت جک را ملاقات کرد. در زندگی دیگر، دوگن به آمریکا مهاجرت کرده بود؟

-          سعید به مرد سیاه‌پوش گفت که می‌خواهد کسی را در بازوانش مرده ببیند و همه ناخودآگاه به نادیا فکر می‌کنند. اما شانون هم در آغوش سعید جان سپرد!

-          چرا جیکوب و مرد سیاه‌پوش هر دو از یک ترفند برای متقاعد کردن دوگن و سعید استفاده کردند؟

 امتیاز ما: 3 از 5

 


کلمات کلیدی: فصل ششم ،کلمات کلیدی: قسمت 5 ،کلمات کلیدی: سعید ،کلمات کلیدی: لاست
 
فصل ششم، قسمت 5
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧  

Lighthouse

Original US Airdate: 24 Feb 2010

 

 خلاصه این قسمت:

در سال 2004 (LAX): جک به خانه خود در لوس‌آنجلس باز می‌گردد و در آینه جای عمل آپاندیس خود را نگاه می‌کندسپس با مادرش در مورد مراسم تدفین تلفنی صحبت می‌کند. مادرش در پاسخ به سؤال جک در مورد عملش به او می‌گوید که زمانی که جک 7 یا 8 سال داشت آپاندیس او را خارج کردند. جک به مدرسه پسرش دیوید می‌رود و او را به خانه می‌آورد. به نظر می‌رسد دیوید که با مادرش زندگی می‌کند رابطه خوبی با پدرش ندارد. جک دیوید را در خانه می‌گذارد و برای پیدا کردن وصیت‌نامه پدرش نزد مادرش می‌رود. پس از پیدا کردن آخرین نسخه وصیت‌نامه، مادرش از جک در مورد کسی به نام کلیر لیتلتون سؤال می‌کند که جک نامش را نشنیده است.

 

سال 2007، جزیره: در معبد جیکوب دوباره هرلی را ملاقات می‌کند و از او می‌خواهد نشانی جایی را روی دستش بنویسد و با کمک جک آنجا را پیدا کنند. مرد ژاپنی مانع هرلی می‌شود و جیکوب به هرلی می‌گوید که به ژاپنی بگوید که او او کاندیدا است. جک و هرلی از روی نوشته‌های روی بازوی هرلی به برجی شبیه یک فانوس دریایی می‌رسند و از پله‌های آن بالا می‌روند. جک متعحب از این است که چرا تا به‌حال این برج را ندیده بودند. در بالای برج چرخ دنده‌ای است که روبروی آن سه آینه وجود دارد. هرلی می‌گوید که باید چرخ را روی 108 درجه بچرخاند. همین‌طور که هرلی چرخ را می‌چرخاند دنده‌ها از روی اسامی عبور می‌کنند و جک در آینه ساختمان‌هایی را می‌بیند. بعضی از اسم‌ها خط خورده‌اند تا اینکه چرخ به اسم جک می‌رسد و او خانه‌ای که در بچگی در آن زندگی می‌کرده را در آینه می‌بیند. جک که می‌فهمد همه‌ی آنها از کودکی تحت کنترل بوده‌اند عصبانی می‌شود و آینه‌ها را می‌شکند و از هرلی می‌خواهد که با جیکوب حرف بزند و از او سؤال کند. اما هرلی نمی‌تواند هروقت که می‌خواهد جیکوب را ببیند. بعدتر جک در حال تماشای اقیانوس و تفکر است که جیکوب ظاهر می‌شود و به هرلی می‌گوید جک شخص مهمی است و به هرلی خبر می‌دهد که آنها باید از معبد بروند چون آدم بدی در راه است.

در قسمت سوم دیدیم که جین در یکی از دام‌های کلیر در جنگل اسیر شد و کلیر او را نجات داد و یکی از افراد معبد را کشت و دیگری را دستگیر کرد. جین در کمپ کلیر چشم باز می‌کند و می‌بیند که یک گهواره در کمپ وجود دارد و درون آن اسکلت است. کلیر از مرد سیاهپوستی که افراد معبد است در مورد فرزندش بازجویی می‌کند و جین به او می‌گوید که آرون را کیت بزرگ کرده است. کلیر به هرحال مرد سیاه‌پوست را می‌کشد و جین حرف خود را پس می‌گیرد. اما به نظر می‌رسد که کلیر باور نکرده است. کلیر می‌گوید همه این سه‌‌سال در کمپ بوده همراه با دوستش! در همان لحظه جان لاک وارد کمپ کلیر می‌شود و کلیر به جین می‌گوید که او درواقع جان لاک نیست.

 

حرف‌های ما:

زندگی جک در سال 2004 بهتر از چیزی بود که پس از بازگشت از جزیره داشت و پسری مثل دیوید که دوستش داشت، اما مادر دیوید که بود؟ اگر آپاندیس جک در بچگی عمل شده بود، پس چرا جای زخم آن تازه بود و چرا جک یادش نمی‌آمد؟ چرا جک در برج دریایی آیینه‌ها را شکست؟ آیا فقط به‌خاطر این‌که از کودکی تحت نظر بوده یا چون جیکوب خودش را به او نشان نمی‌داد؟ چرا جیکوب به هرلی گفت که او کاندیداست ولی بعدا جک را به عنوان کاندیدا معرفی کرد؟ آیا جیکوب از آیینه‌ها برای انتخاب کاندیداها استفاده می‌کرده؟ چه کسی قرار بود به معبد بیاید؟ قسمتی که کلیر جین را به دام انداخته بود، زمانی را به یاد می‌آورد که روسو سعید را گرفته بود. بیشتر قسمت‌های این فصل یک قسمت موازی در فصل‌های قبل داشت. آیا قسمت بعدی در مورد «سان» خواهد بود؟

چه بلایی سر موهای زیبای کلیر آمده؟ آیا  ابتلای کلیر و سعید آنها را آدم‌کش کرده است؟

 

امتیاز ما: 4 از 5

 


کلمات کلیدی: فصل ششم ،کلمات کلیدی: قسمت 5 ،کلمات کلیدی: جک ،کلمات کلیدی: لاست