یک تئوری در باره نسبت جان و بن
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳۱  


Emily Locke/Linus

امیلی جوان سرپرستی «جان» را به خانواده‌ای دیگر واگذار کرد و پس از تحصیل برای همکاری در پروژه دارما به جزیره رفت. در جریزه متوجه شد که هدف پروژه دارما زیان‌آور است و تصمیم گرفت برای بچه‌دار شدن، در زمان سفر کند و به گذشته بازگردد (چون بچه‌دار شدن در جزیره امکان‌پذیر نبود). او می‌خواست که این بچه به جزیره بازگردد و دارما را نابود کند و با این تصمیم «بن» را به دنیا آورد.

ریچارد آلپرت از نقشه امیلی با خبر شد و تصمیم گرفت که به او کمک کند، اما امیلی هنگام تولد «بن» از دنیا رفت. به همین دلیل آلپرت با استفاده از سفر زمان و برای یافتن فرزند امیلی به گذشته برگشت. اما او به زمان به‌دنیا آمدن «جان» بازگشت و از او امتحان گرفت، اما متوجه شد که او آن فرزندی نیست که به دنبالش می‌گردد. (ریچارد به دنبال فرزند دیگر امیلی یعنی بن بود). بن و جان لاک نمی‌دانند که برادر هستند و در حال حاضر فقط آلپرت از این راز باخبر است.


 
فصل چهارم، قسمت 12
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠  

 

There Is No Place Like Home
Original US Airdate: 15 May 2008

خلاصه این قسمت:

در آینده جک، کیت، هوگو، سان، آرون و سعید در حال انتقال توسط یک هواپیمای ارتشی به محل برگزاری نشست خبری در مورد بازماندگان پرواز 815 اوشئانیک هستند. همراه آنها خانم تاکر در هواپیما یک‌بار دیگر به آنها در مورد نحوه مصاحبه و مطالبی را متذکر می‌شود. در مصاحبه مطبوعاتی آنها وجود هرگونه بازمانده‌ای را انکار می‌کنند. بعد از مصاحبه به سعید خبر می‌دهند که کسی در بیرون منتظر اوست. او کسی نیست جز نادیا ...

در جزیره جک توسط تلفنی که فرانک برای آنها پرتاب کرده بود و به کمک فارادی به صحبت‌های گروه سربازان گوش می‌دهند و می فهمند که آنها به سمت دهلیز ارکید (Orchid ) در حال  حرکت هستند. فارادی بعد از فهمیدن این موضوع به شارلوت می‌گوید که باید هرچه سریع‌تر از جزیره خارج شوند. کیت و جک به سمت محل فرود هلیکوپتر حرکت می‌کنند که در راه با سایر و مایلز و آرون برخورد می‌کنند. ساویر بچه را به کیت داده و او به همراه مایلز راهی ساحل شده، جک و ساویر به سمت هلیکوپتر می‌روند. سعید به همراه قایق به ساحل می رسد، در همین حین کیت و مایلز و بچه نیز به ساحل می‌رسند و قرار می‌شود افراد در گروه‌های 6 تایی با قایق و به سرپرستی فارادی به کشتی بروند. اولین گروه شامل جین و سان و آرون است. آنها به کشتی می‌رسند و با مایکل روبرو می‌شوند. کشتی تعمیر شده است و دزموند قصد دارد تا به سمت جزیره حرکت کند تا بقیه را نجات دهد ولی اختلالات رادیویی موجود بر روی رادار کشتی ای امکان را به آنها نمی دهد . آمها انبار کشتی را پر از مواد منفجره می‌یابند. از طرف دیگر جک و سایر، فرانک را در حالی‌که با دستبند به هلیکوپتر وصل شده است پیدا می کنند .

سعید و کیت برای یافتن جک و ساویر به تعقیب رد آنها می‌پردازند که متوجه می‌شوند ردها متعلق به کسانی دیگر است و در همین زمان توسط ریچارد و دیگران دستگیر می‌شوند. از طرف دیگر بن، جان و هوگو دهلیز ارکید را پیدا کرده و بن نقشه خود و وظایف جان را به او گوشزد می‌کند و خود را تسلیم کیمی و افرادش می‌نماید.

در آینده بازماندگان به زندگی عادی بازگشته‌اند ولی هرکدام هنوز درگیر مسایل مختلفی هستند.

سان پدر خود را مقصر اتفاقاتی که برای جین افتاده است می داند. پدر و مادر هوگو برای او جشن تولد گرفته‌اند و پدر هوگو، ماشین قرمز رنگ قدیمی را برای او تعمیر کرده است. هوگو از دیدن ماشین بسیار خوشحال می‌شود ولی وقتی پشت آن می‌نشیند و به کیلومتر شمار آن نگاهی می‌اندازد متوجه می‌شود که کیلومتر شمار دقیقا همان اعداد مرموز را نشان می‌دهد. از طرفی جک برای یادبود پدر خود مراسمی گرفته است. در انتهای مراسم زنی به‌سوی او می‌آید و توضیح می‌دهد که او زن دوم پدر جک (کریستیان) است و به جک می‌گوید که دخترش ،کلیر در همان پرواز بوده است.

 

حرف‌های ما:

سریال به جاهای حساسی رسیده و همینجوری که پیش می‌رویم معماها در حال حل شدن هستند.

بالاخره معلوم می شود که اوشئانیک 6 چه کسانی هستند و جک نیز دز این قسمت می‌فهمه که چه نسبتی با کلیر و آرون دارد.

یکی از لحظه‌های دوست‌داشتنی اینه که بالاخره سعید، نادیا رو پیدا می‌کند و این برای ما که از سعید خیلی خوشمون میاد خوشحال کننده است با وجود این‌که می‌دونیم که چه بلایی سر نادیا خواهد اومد.

اما آیا فکر می کنید واقعا فقط همین 6 نفر زنده موندن و نجات پیدا کردن؟

یکی از تئوری‌ها اینه که ممکنه ماشین زمانی در دهلیز ارکید وجود داشته باشه که توسط اون زمان جزیره تغییر می‌کنه که البته ممکنه ماشین مکان هم باشه ... خدا می‌دونه

ما هرچی میگذره از این بن بیشتر خوشمون میاد، واقعا آدم جالبیه هرچند که خیلی موذییه. می‌شه گفت که یه رهبر تمام عیار و به‌قول خودش :"من همیشه یه نقشه‌ای تو کله ام دارم".

 

امتیاز ما: 4 از 5


کلمات کلیدی: فصل چهارم ،کلمات کلیدی: قسمت 12
 
فصل چهارم، قسمت 11
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۸  

Cabin Fever
Original US Airdate: 8 May 2008

خلاصه این قسمت:
این قسمت با داستان تولد «جان» شروع می‌شود و معلوم می‌شود که مادر جان (امیلی) از دوست پسرش – که معلوم نمی‌شود کیست – 6 ماهه باردار است. امیلی هنگام جر و بحث با مادرش در هنگام خروج از خانه تصادف می‌کند و راهی بیمارستان می‌شود و «جان»، 6 ماهه بدنیا می‌آید. پزشکان «جان» را در دستگاه مخصوص قرار می‌دهند تا به اندازه‌های طبیعی برسد ولی بعد از این‌که نوزاد کاملا سالم و آماده تحویل به خانواده است، امیلی از در آغوش گرفتن نوزاد امتناع می‌کند در نتیجه مادر امیلی به فکر سپردن نوزاد به خانواده‌ای دیگر می افتد.

در ادامه سفر 3 نفره «جان» و «بن» و «هوگو» در راه پیداکردن خانه جیکوب، جان در خواب، «هوراس» (کسی که بن و پدرش را به جزیره آورد) می‌بیند که در حال ساختن خانه‌ای است (همان خانه جیکوب). بعد از بیدار شدن به سمت گور دست جمعی افراد دارما می‌روند و جان از جیب لباس جنازه هوراس بلو پرینت یا همان نقشه خانه مذکور را پیدا کند.

«کیمی» (فرمانده سربازان) با هلیکوپتر از جزیره برگشته و کلیدی را از کاپیتان درخواست می‌کند و با کلید مشابهی که خود دارد در جعبه‌ای را باز می‌کند که در آن دستورالعملی از طرف «ویدمور» موجود است که قدم بعدی را برای کیمی مشخص می‌کند. کاپیتان به سعید و دزموند کمک می کند تا با قایق کمکی به جزیره برگردند. دزموند علاقه‌ای به بازگشت به جزیره ندارد، بنابراین سعید به تنهایی با قایق و از مسیر 5-0-3 به سمت جزیره حرکت می‌کند. کیمی طبق دستورالعمل باید جزیره را به آتش بکشد. دکتر کشتی در بین جر و بحث کیمی و فرانک (خلبان هلیکوپتر) توسط کیمی گردنش بریده می‌شود و به دریا می‌افتد‌. کاپیتان کشتی می‌خواهد از رفتن کیمی به جزیره جلوگیری کند که توسط کیمی کشته می‌شود و بعد از آن سربازان با هلی‌کوپتر راهی جزیره می‌شوند.

جان خانه جیکوب را پیدا می‌کند به داخل آن می‌رود ولی به‌جای جیکوب با «کریستیان» (پدر جک) و کلیر مواجه می‌شود. کریستیان از طرف جیکوب از جان می‌خواهد که جزیره را جابجا کند.

 

حرف‌های ما:

در قسمت قبل جسد دکتر کشتی، به جزیره آمد ولی وقتی فارادی با مورس از افرادشان در کشتی سؤال کرد، آنها اعلام کردند که دکتر زنده است. در این قسمت دکتر کشته شد و جسدش به دریا افتاد. این ماجرا با تئوری مطرح شده در مورد این‌که جزیره در سال 1996 متوقف شده مطابقت ندارد. چون طبق این تئوری، زمان جزیره به گذشته منتقل شده نه به آینده.جان لاک برای نجات جزیره باید جزیره را حرکت دهد. منظور از (move) کردن جزیره از نظر زمانی است یا مکانی و چه‌طور امکان‌پذیر است؟جان از بچگی تحت نظر افراد جزیره بوده. این‌که او یکی از گزینه‌ها برای جایگزینی جیکوب بوده اما در دوره‌های مختلف آزمایش می‌شده، هنوز مبهم است. آیا «جان» جایگزین «بن» می‌شود؟

 

امتیاز ما: 4 از 5


کلمات کلیدی: فصل چهارم ،کلمات کلیدی: قسمت 11
 
تئوری‌های لاست
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢  

یک وب‌سایت جالب در مورد تئوری‌های لاست:

Lost - Theories

یک تئوری در مورد قسمت دهم از فصل چهار: آخرین جمله‌ای که جک به کیت گفت در مورد نسبت نداشتن کیت با آرون بود. تئوری مربوط به آن را بخوانید:


 Jack: “You’re not even related to him!” 


کلمات کلیدی: theory
 
هدیه برای علاقه مندان
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۸  
  
  

 
میان برنامه
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۸  

کلمات کلیدی: جک ،کلمات کلیدی: کیت ،کلمات کلیدی: چارلی
 
فصل چهارم، قسمت 10
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٧  

Something Nice Back Home
Writer: Adam Horowits, Edward Kitsis
Director: Stephen Wiliams
Original US Airdate: 1 May 2008

خلاصه این قسمت:
این قسمت با نمایی درشت از چشم چپ جک شروع می‌شود . «جولیت»، «جک» را بیدار می‌کند تا مشکل ایجاد شده را حل کند. مشکل این است که کشتی دیگر جواب علایم ارسال شده توسط مورس را نمی‌دهد و این باعث جر و بحث بین افراد و «دانیل و شارلوت» شده است. وضعیت بدنی «جک» خوب نیست و این‌طور ب‌نظر می‌رسد که او مریض شده است.نمای بعدی یک نمای آینده است و بنظر می‌آید که «جک» تصمیم خود را مبنی بر عدم دیدن «آرون» عوض کرده و هم اکنون به هراه «کیت» و «آرون» در یک خانه زندگی می‌کنند .«سایر» به‌همراه «کلیر» , «آرون» و «مایلز» در راه ساحل هستند که «مایلز» با همان حس خاص خود که امکان ارتباط برقرارکردن با ارواح و مردگان را به او می‌دهد اجساد نیمه دفن شده «کارل» و «دانیل» را پیدا می‌کند.
در ساحل بعد از معاینه «جک» توسط «جولیت» معلوم می‌شود که مشکل «جک» مشکل آپاندیس است و هرچه زودتر باید عمل جراحی صورت بگیرد و «جولیت» تصمیم می گیرد تا دست به‌کار شود.
در زمان  آینده جک هنوز پدرش را در عالم واقعی می‌بیند. به او اطلاع می‌دهند که هوگو دچار مشکل شده است و او به ملاقات او می‌رود . هوگو فکر می‌کند که آنها مرده‌اند و در دنیای دیگری زندگی می‌کنند. هوگو از ملاقات خود و چارلی می‌گوید و اتفاقی که خواهد افتاد.جک از کیت خواستگاری کرده و کیت نیز قبول می‌کند‌. اما در ابتدای همین زندگی جک با تلفن‌های مشکوک کیت روبرو می‌شود. تا این‌که قضیه را از کیت جویا می‌شود ولی کیت انکار می‌کند و از جک می‌خواهد تا این قضیه را رها کند اما معلوم می‌شود هرچه هست به «سایر» مربوط است.
جک توسط جولیت عمل جراحی می‌شود. کلیر در راه بازگشت به ساحل ناپدید می‌شود و تنها مایلز هست که دیده است کلیر کسی را با نام پدر صدا کرده و دنبال او رفته است و آرون را در کنار آنها جا گذاشته است. مایلز و سایر بچه به بغل راه ساحل را پیش می‌گیرند.

حرف‌های ما: در اپیزود قبلی معلوم شد که «جک» حال جسمی‌اش خوب نیست. «جولیت» تشخیص داد که آپاندیس او دچار مشکل شده. آیا انکار اولیه «جک» باز هم به خصوصیت رهبریش برمی‌گشت و این‌که می‌خواست دیگران نگران نشوند؟این‌که «جک»، جراح متبحر، می‌خواست موقع عمل هوشیار باشه و از توی آیینه پروسه جراحی رو ببینه کاملا طبیعی بود. مخصوصا که «جولیت» مهارتی سر عمل‌های قبلی در جزیره از خودش نشان نداده بود. اما این‌بار خیلی ماهرانه و با اعتماد به نفس جلو رفت.اعتراف «جولیت» در مقابل «کیت» در حالی که می‌دونست «جک» به هوش اومده، خیلی تأثیرگذار بود. «جک» خلاصه انتخابشو کرد.معلوم نیست چرا «کیت» همیشه یک ماجرایی برای پنهان کردن داره. آیا قولی که به «سایر» داده در مورد دخترش بوده؟ «کیت» قبل از سقوط هواپیما «کسیدی» را دیده بود، آیا تلفنی داشت با اون صحبت می‌کرد؟ «کیت»!! مگه به آرزوت نرسیدی، چرا به «جک» دروغ می‌گی؟با حرف‌های «کیت» و «جک» مشخص شد که «سایر» در جزیره مونده، یک‌بار دیگر هم وقتی «سایر» انتخاب کرد که با گروه «جان لاک» بره، به «کیت» گفت که بیرون از جزیره چیزی در انتظارش نیست.
این شش نفر چطور نجات پیدا کردند؟ با کشتی «ویدمور»؟ چرا «جک» گفت که جان «کیت» را نجات داده؟ نفر ششم کیه؟ «آرون»؟ یا یک نفر دیگه هم هست؟ این‌که «کلیر» چرا پدرش رو دید و بعد چه بلایی سرش اومد هنوز مبهمه. نکنه این‌ها همه روح هستن؟عقیده «هوگو» هم همین بود ولی «جک» هنوز قبول نکرده. چرا «چارلی» پیغام داده که «جک» نباید بچه رو بزرگ کنه؟ «جک» دایی ناتنی «آرون» به حساب می‌آد و منظور هوگو از این‌که یه نفر قراره باید و جک رو ببینه کی هستش آیا منظورش پدر جکه یا  ...
این قسمت بدون خبر جدیدی از«سعید»، «بن» و «جان لاک» پایان یافت.
البته خوشبختانه قیافه نحس «مایکل» رو هم ندیدیم که جای بسی شکر داره.


امتیاز ما:
 3 از 5


کلمات کلیدی: فصل چهارم ،کلمات کلیدی: قسمت 10
 
سایر شما را به چه نامی می‌خواند
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٦  

این لینک را در سایت abc امتحان کنید:

Sawyer's Nickname Generator

 


کلمات کلیدی: سایر
 
سرآغاز
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤  

مقدمه:چند روزی قبل از تعطیلات عید امسال (1387)، تعداد زیادی فیلم از ویدیو کلوب نزدیک خونه خریده بودم و خودمو آماده کرده بودم که بخشی از تعطیلات امسال رو با دیدن فیلم‌های جدید خارجی بگذرونم. در جریان صحبت‌های دوستان شنیده بودم که جدیدا اعتیاد به دیدن سریال‌های خارجی خیلی همه‌گیر شده – به یاد سال‌های گذشته که سریال دوستان (Friends) رو تماشا می‌کردیم – و در این بین سریال فرار از زندان (Prison Break) و سریال گمشده (Lost) از استقبال بسیار زیادی روبرو شده‌اند. با مراجعه بعدی به ویدیو کلوب نزدیک منزل و خرید چند فیلم با سؤال مسؤول مغازه روبرو شدم که ازم پرسید آیا علاقه‌ای به دیدن سریال هم دارم. جواب مثبت بود و ایشون هم سریع از توی کشو چند تا بسته شامل پکیج کامل سریال Lost ( بخش های 1 و 2 و 3 ) و همچنین بخش 1 سریال Prison Break را جلوی چشمانم قرار داد. هر پکیچ شامل 8 عدد دی‌وی‌دی مثل پکیج اصل (Original) یعنی تمام دی‌وی‌دی‌ها پرینت شده و بسیار شیک و تمیز، جالب این‌که قیمت هر پکیج 10,000 تومان بیشتر نبود  (قابل ذکر است که برای خرید پکیج اصل حداقل باید 39 دلار پرداخت کنید) و من هم که خوره این چیزها، سریعا اقدام به ابتیاع نموده و با شوق و ذوق تمام که امسال عید مجبور نیستیم برنامه‌های مزخرف تلویزیون ایرانی و غیرایرانی رو ببینیم به منزل مراجعت کردم. این بود شروع اعتیاد ما به دیدن سریال Lost، که بعد از دیدن بخش‌های 1 و 2 و 3 و صحبت‌های بسیار با دوستان و نزدیکان به این نتیجه رسیدیم که مثل این‌که ما ایرانی‌ها بیشتر از خود آمریکایی‌ها و دیگر ممالک غربی نسبت به این سریال علاقه داریم و بنابر همون مثل قدیمی فقط مشکلمون اینه که امکانات نداریم ! البته خوب سریال خوب هم می‌تونه مؤثر باشه ...بنابراین برای ما که به دیدن سریال‌های با سوژه‌های تکراری و سطحی عادت داریم و شاهد سریال‌هایی هستیم که از دست دادن حتی چند قسمت از آن‌ها، موجب تأسف یا عقب افتادن از داستان سریال نمی‌شود، سریال Lost پدیده‌ای است شگفت‌انگیز!، سریالی که هم می‌تواند دوست‌داران سریال‌های حادثه‌ای را راضی کند و هم کسانی را که دوست‌دار ژانر علمی تخیلی هستند و در این میان و با دیدن فصل‌های مختلف این سریال کم کم متوجه خواهید شد که می‌توانید تعبیرات و تفسیرهای فلسفی را هم از این سریال داشته باشید. این شد که با یکی از دوستان تصمیم گرفتیم که شروع کنیم به نوشتن و فرضیات خودمون رو با بقیه دوستان به اشتراک بذاریم. البته باید بگم که ما از ابتدای بخش 4 (Season 4) شروع کردیم به نوشتن بنابراین کسانی‌که هنوز موفق نشده اند به بخش 4 برسند شاید با خواندن پست‌های مربوطه گیج شوند. در زیر بخشی از مقاله هفته نامه شهروند آمده است که اطلاعات جالبی در مورد این سریال بیان کرده است:

هفته‌نامه شهروند در آخرین شماره خود 6 صفحه را به مرور سریال گمشدگان یا Lost اختصاص داده بود. توجه شما را به یکی از این مقالات جالب جلب می‌کنم: یکى از بهترین خصوصیات سریال «گم شدگان» در این است که بیننده‌اش را ساعت‌ها درگیر خود مى‌کند. شاید این اتفاق براى ما افتاده که آن را به صورت سریال و هفته‌اى یک بار دنبال نکرده‌ایم. اما تعداد سایت‌ها و هواخواهان سریال و حواشى‌اش آن قدر هست که متوجه تأثیر آن براى تمامى مخاطبان‌اش بشویم، حواشى‌اى که اگر سریال را هفتگى دنبال کنید، بسیار از آن لذت خواهید برد، نکته‌اى که در قسمت پیشین فاش شده و حالا همه درباره آن حرف مى‌زنند و شما هم مى‌توانید جزئى از این خیل عظیم نظر دهید و این احساس مشارکتى است بسیارلذت‌بخش. «بازماندگان» به ازاى هر گره‌اى که از خیل معماهایش مى‌گشاید، چندین گره دیگر به آن مى‌افزاید و خلق همین دنیاى کامل و سراسر رازآلود، تلاش جمعى هواخواهانش برای گفتگو و حل کردن معماهایش آن را واقعا به یکى از بهترین سریال‌هاى تاریخ تلویزیون آمریکا بدل کرده که حقیقتا نه «خاندان سوپرانو»، نه «سه متر زیر زمین»، نه «شهر و رابطه»، نه «حرف لام» و نه حتى سریال سطحى و حادثه‌اى اما خوش‌ساخت «24» به گرد پاى آن نمى‌رسند. مى‌توان بسمیارى از این نکته‌ها و معماها را ندید، این که فونت فروشگاهى در یک سکانس دوبار تغییرکند، یا ساعت پشت سرفلان شخصیت در یک سکانس به طور نامرتب جلو عقب برود، تابلوى نقاشى روى دیوار شبیه فلان شخصیت باشد و... مى‌توان این‌ها را ندید و ندانست تمام رفتارهاى جان لاک بر اساس آراى جان لاک فیلسوف طراحى شده یا همین طور دیوید دزموند هیوم بر اساس دیوید هیوم، یا ارجاعات آشکار کتاب مقدس را نفهمید یا ارجاع ادبى آشکارتر را و شخصیت «سایر» و حرف زدن‌اش و قرابت‌اش با بافت جامعه آمریکایى، اما باز هم از آن لذت وافر بود.  «گم شدگان» را چه ساده ببینید چه پیچیده، باز هم از آن لذت خواهید برد، چرا که موقعیتى خلق مى‌کند که تمام انسانها خواهان تجربه‌اش هستند. گم شدن و فراموش کردن زندگى پیشین، که می‌تواند شامل تغییر هویت، فراموشى خطاهاى گذشته و آغاز کردنى دیگر باشد، این گم شدن تنها مکانى نیست و زمانى نیز هست: تئورى که در فصل سوم قوت گرفت و اینک مسجل شده است. در «مکانى» عجیب که هیچ کس از جاى آن مطلع نیست و در «زمانى» که وجود ندارد. چه کسى است که دوست نداشته باشد بى‌زمان و گذر آن زندگى کند؟