به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است؟!
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٠  

خب بالاخره سریال لاست با تمام آدمهای دوست داشتنی‌اش به پایان رسید و خیلی‌ها تو خماری موندن و خیلی‌ها هم از این پایان خوششون اومد. توی این چند روزه به نظرات مختلفی برخورد کردیم که همشون جالب و تفکر برانگیز بود و دوست داریم در موردش با شما دوستان خوب که تا امروز با ما بودید صحبت کنیم.

می‌شه گفت 2 دیدگاه بعد از آخرین قسمت در مورد لاست مطرح می‌شه، اول این‌که سازندگان آخر سریال رو ماست‌مالی کردند و به مسائل مذهبی و دنیای پس از مرگ مرتبطش کردند. شاید همه انتظار داشتیم که سازندگان سوال‌های بیشتری رو جواب بدهند و شوکه شدیم و با کوله‌باری سوال و روحی ناآرام داریم به زندگی ادامه می‌دیم. سؤال‌های بی‌پاسخی که در نوشته‌‌ی بعدی فهرست آن را قرار می‌دهیم.

اما اگر از یک دید دیگر نگاه کنیم شاید بشه با این پایان کنار اومد. این دید شاید خیلی به نگاه سازندگان نزدیک باشه، باید گفت قصد توجیه هیچ چیزی در بین نیست اما اگر اینجوری به کل قضیه نگاه کنیم می‌بینیم که بیشتر ما با این سریال "زندگی" کردیم، در لحظه‌لحظه‌ی آن خود را به جای شخصیت‌هایش گذاشتیم، شاید همه ما دوست داریم که این‌گونه در جزیره‌ای گم شویم و دوباره پیدا شویم و اگر هنوز در جزیره هستیم یعنی هنوز به‌دنبال پاسخ می‌گردیم. لاست داستان زندگی است و در زندگی سوالات زیادی هست که شاید هیچوقت پاسخ داده نشود. ما هنوز اسرار اهرام را نمی‌دانیم و راز افسانه‌های گذشته و خلاصه از کجا آمده‌ایم و آمدنمان بهر چه بود و به کجا خواهیم رفت و ...

در حقیقت سریال هم مانند زندگی ماست و قرار نیست به راحتی جواب‌های منطقی و علمی برای خیلی مسائل را پیدا کرد و حتی کسانی ‌که درگیر مسایل جزیره هستند مانند جیکوب و بن و ریچارد هم جواب خیلی از سوالات را نمی‌دانند و فقط روش استفاده و نحوه کارکرد را می‌دانند. سریال "لاست" چندلایه‌ای بود. به این معنی که هرکس بسته به قدرت تشخیص و تحلیل و دانش خود برداشت‌های مختلفی از آن داشت. خیلی‌ها در لایه‌ی اول باقی ماندند و سریال را دنبال نکردند. خیلی‌ها تا پایان سریال آن‌را تماشا کردند و بعضی دیگر با لاست زندگی کردند. لاست، حکایت زندگی ما، درک ما از مسائل، فلسفه زندگی و دلایل آن و اعتقادات ماست.


 

از طرف دیگر به یاد این جمله هم باشیم که به دفعات تکرار شد و مخصوصا در فصل آخر : “Let it Go”

شاید لازم باشد که بعضی وقت‌ها به دنبال جواب‌ و دلیل نباشیم، بهتر است رهایشان کنیم …

از این منظر می‌توان پایان سریال را جزء پایان‌های بسیار خوب در نظر گرفت. هرچند ذهن کنجکاو ما هنوز بدنبال پاسخ‌های اساسی زیادی است که شاید جواب آنها خود احتیاجی به یک فصل کامل داشته باشد و همچنین یک سوال دیگر هم مطرح می‌شود که اگر سازندگان قصد جواب دادن به سوال‌ها را نداشتند چرا باز سوالهای جدیدی را در این فصل مطرح نمودند. یکی از سوال‌هایی که برای اکثر ما پیش آمده در مورد دنیایی است که در آن هواپیمای اوشئانیک سقوط نکرده است و همه مشغول رندگی دیگری هستند و بعضی با نگاه به تفکرات مذهبی به برزخ تشبیه کرده‌اند. البته با توجه به تعریف برزخ در مفاهیم دینی، این زندگی به برزخ شباهتی نداشت. به هرحال هیچکس اطلاع دقیقی از برزخ و چند و چون آن ندارد.

 بیاییم این‌گونه ببینیم که ما از مرحله‌ای به مرحله‌ای دیگر "منتقل" خواهیم شد یا به قول سریال “Move On”، حتی  بعد از سقوط اوشئانیک در جزیره نیز یک انتقال برای آن‌ها اتفاق افتاد که بازگشت آن‌ها به مرحله قبلی خوشایند نبود و آن‌ها را دچار مشکلاتی کرد تا مجبور شوند باز به جزیره بازگردند در حالی‌که آن‌هایی که در جزیره مانده بودند زندگی خوب و آرامی را می‌گذراندند. سریال می‌خواهد بگوید برای پیدا شدن از "گم‌گشتگی" احتیاج به "انتقال" به دنیای دیگری را خواهیم داشت، حال این دنیا می‌تواند مانند جزیره دنیایی مادی با شرایط خاص باشد که می‌تواند نمونه کوچکی از کره زمین باشد . همانطور که زمین ما در فضای بی‌کرانی رها شده و در خود هزارها هزار راز و رمز را نهفته دارد، حزیره نیز همین‌گونه است اما با مقیاسی کوچک‌تر و انسان‌هایی مشابه انسان‌های دنیای بزرگتر.  یا "انتقال" به دنیایی که شاید مادی نیست و ما خود آن‌را می سازیم تا در کنار هم باشیم (فیلم ماتریکس تداعی می‌شود) و بعد از "پیداکردن" یکدیگر آماده انتقال به دنیایی دیگر می‌شویم . نام سریال "گمشده" اکنون، معنای کامل‌تری برای ما پیدا کرده است.

تئوری دیگری هم وجود دارد که از فیزیک کوانتوم نشأت می‌گیرد و این‌که همه‌چیز حقیقی است اما به نوعی دیگر رفتار می‌کند. از این نظر زمان و مکان با تعریف‌های ما مطابقت ندارد و طبق آن هر کس می‌تواند خود را در زمان‌ها و یا مکان‌های متفاوت بیابد. حرکت در زمان، انتقال از جزیره به کویر می‌تواند نمایانگر این تئوری باشد.

در پست بعدی سعی می‌کنیم در مورد شخصیت‌ها صحبت کنیم و اگر دوستان موافق هستند می‌شه یه قرار حضوری برای دیدن همدیگه و صحبت کردن درباره لاست بذاریم.

منتظر پیشنهادهای شما هستیم.


کلمات کلیدی: فصل ششم ،کلمات کلیدی: season 6 ،کلمات کلیدی: پایان
 
فصل ششم، قسمت 17 و 18
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸  

The END

Original US Airdate: 23 May 2010

خلاصه این قسمت:

سال ٢٠٠٧ در جزیره :

جک، کیت، هوگو به سمت قلب جزیره در حرکتند تا به منبع نور بروند. سایر از آنها جدا می‌شود و به سمت چاهی می‌رود که دزموند در آن رها شده بود که در آنجا با بن و لاک روبرو می‌شود و معلوم می‌شود که دزموند درون چاه نیست و از آن خارج شده است . سایر، بن را خلع سلاح می‌کند و در صحبتش با لاک یاد آور می‌شود که آنها دیگر جزو کاندیداها محسوب نمی‌شوند و این بدین معنی است که جایگزین جیکوب انتخاب شده است. لاک رد پای سگی را در کنار چاه پیدا می‌کند …

در حقیقت دزموند توسط رز و برنارد که ویسنت (سگ والتز) نیز همراه آنهاست از چاه بیرون آورده شده است و در کمپ آنها بیدار می شود رز به او یادآور می‌شود که بعد از صبحانه باید آنجا را ترک کند چون آنها بر خلاف قول خود با لاک عمل کرده‌اند و نمی بایست در امور جزیره دخالت کنند. در همین حین لاک سر رسیده و دزموند را تهدید می‌کند که اگر همراهش نرود رز و برنارد را با چاقو به روشی دردناک خواهد کشت . دزموند از او قول می‌گیرد که با رز و برنارد کاری نداشته باشد و با او و بن به سمت منبع نور حرکت می‌کنند .

در سمتی دیگر مایلز، ریچارد را بیهوش پیدا می‌کند. آنها با قایقی به سمت هواپیما حرکت می‌کنند که آن‌را با مواد منفجره منهدم کنند تا لاک نتواند از جزیره خارج شود ولی در راه با لاپیدوس غوطه‌ور در آب برخورد می‌کنند که از حادثه زیردریایی جان سالم بدر برده است و تصمیم می‌گیرند با هواپیما از جزیره فرار کنند.

در نزدیکی قلب جزیره هر 2 گروه همدیگر را می‌یابند . جک، دزموند و لاک به سمت منبع نور حرکت می‌کنند . لاک به جک می‌گوید که بنابراین او (جک) جایگزین جیکوب شده است که جک یادآوری می‌کند که او خودش متقاضی شده است و می‌خواهد که او – دود سیاه -  را بکشد. جک اعتقاد دارد که دزموند توان کشتن لاک را دارد و به همین دلیل جیکوب او را به جزیره بازگردانده است.

جک و لاک، دزموند را بوسیله طناب به پایین غار می‌فرستند. در آنجا دزموند به حوضچه نورانی می‌رسد که در وسط آن سنگی مخروطی درون سوراخی نهاده شده است . دزموند بخاطر توانایی خاص خود درون حوضچه می‌شود و سنگ را از جای خود خارج می‌کند. در ابتدا جک و لاک فکر می‌کنند که اتفاقی نیفتاده است اما بعد از درگیری آنها و زخمی شدن لاک معلوم می‌شود که لاک فنا پذیر شده است. لاک، جک را با  ضربه سنگی بیهوش می‌کند و به سمت قایقش فرار می‌کند تا جزیره را ترک کند. جک به‌هوش می‌آید و او نیز به دنبال مردسیاه‌پوش می‌رود که در بالای صخره‌ها او را می‌یابد و باهم درگیر می‌شوند . جک با چاقوی لاک به‌شدت زخمی می‌شود و در همین حین کیت از راه می رسد و لاک را با گلوله‌ای از پای در می‌آورد.

جک با کیت وداعی عاشقانه می‌کند. کیت و سایر به درون دریا می‌پرند تا با قایق لاک به سمت هواپیما رفته و بعد از یافتن کلیر به همراه مایلز، ریچارد و لاپیدوس جزیره را ترک کنند .

جک نیز همراه هوگو و بن به قلب جزیره باز می گردند تا جک ماموریت خود را تمام کند . او هوگو را مجاب می‌کند که جایگزینش شود سپس به درون غار می‌رود و در آنجا با دزموند نیمه جان روبرو می‌شود . او را به طناب می‌بندد تا هوگو و بن او را بالا بکشند و خود به درون حوضچه می‌رود و سنگ مخروطی شکل را به سرجای خود برمی‌گرداند، جزیره به حالت اولیه خود برمی‌گردد و دوباره آب جاری شده و حوضچه نورانی می‌شود. هوگو و بن، دزموند را از غار بیرون می‌کشند . هوگو به‌عنوان محافظ جدید جزیره تصمیم می‌گیرد که به درموند کمک کند تا به زندگی‌اش برگردد . از بن می‌خواهد تا در ادامه راه به‌عنوان دست راستش به او کمک کند .

جک در بیرون غار به‌هوش می‌آید و زخمی به سمت همان نقطه‌ای که در فصل اول بعد از سقوط اوشئانیک به‌هوش آمده بود حرکت می‌کند. در آنجا بر روی زمین دراز می‌کشد . وینسنت هم به کنار او آمده و در کنارش دراز می کشد. جک به آسمان نگاه می کند و هواپیمای آجیرا را در حال ترک جزیره می بیند و به آرامی چشمانش را می بندد.

 

در دنیایی دیگر Flash-Sideways  :

درموند و هوگو در حال جمع کردن افرادی هستند که زمانی در جزیره در کنار هم بوده‌اند اما هم اکنون چیزی را از آن زمان بیاد نمی‌آورند .

دزموند بعد از فراری دادن سعید و کیت از دست پلیس و با کمک هوگو ، سعید را به هوگو می‌سپارد و کیت را همراه خود به مهمانی می‌برد . از طرف دیگر هوگو همراه سعید به سراغ چارلی می‌روند تا او را برای اجرای برنامه برای مهمانی شب ببرند که او مقاومت می‌کند و هوگو مجبور می‌شود او را بیهوش کند و به مهمانی ببرد.

لاک که توسط جک عمل شده، مشکل پاهایش برطرف می‌شود و با لمس دستان جک همه چیز را به یاد می‌آورد. جک و ژولیت با هم زن و شوهر بوده‌اند اما هم اکنون جدا شده‌اند . ژولیت همچنان دکتر زنان و زایمان است که به عیادت مریضش سان می‌رود و بعد از سونوگرافی معلوم می‌شود حال بچه سان خوب است و اینجاست که سان و جین همه چیز را بیاد می‌آورند. سایر که برای اطلاع از حال و حفاظت سان به بیمارستان آمده با ژولیت برخورد کرده و تماس دستان آنها نیز همه چیز را به خاطر آن‌ها می‌آورد .

در مهمانی پدر مایلز، کلیر به جای جک که به خاطر عمل لاک حضور نیافته است همراه پسر جک  حضور می‌یابد . در آنجا کیت را می‌بیند و در میانه اجرای موسیقی درد زایمان به سراغش می‌آید که با کمک کیت در پشت صحنه وضع حمل می‌نماید و این نیز باعث می‌شود که همه اتفاقات جزیره برای کیت و کلیر و چارلی به یادشان بیاید .

هوگو سعید را به جایی می‌برد که در کنار خیابان سعید در یک درگیری بون برادر شانون را از کتک خوردن نجات می‌دهد و وقتی شانون را لمس می‌کند همه چیز به یادشان می‌آید .

جک بعد از عمل به مهمانی می‌آید و با کیت برحورد می‌کند اما جک چیز زیادی به خاطر نمی‌آورد . آنها باهم به سمت کلیسایی که مراسم پدر جک در آن قرار است انجام شود حرکت می‌کنند .

جلوی در کلیسا لاک از تاکسی خارج شده بر روی صندلی چرخدار به سمت کلیسا می‌رود که بن را می‌بیند و بن از او می‌خواهد که او را ببخشد. او بن را می‌بخشد و بن نیز به او می‌گوید که او دیگر به صندلی چرخدار احتیاجی ندارد و لاک نیز بلند شده و قدم زنان وارد کلیسا می‌شود .

هوگو در کلیسا باز می‌کند و از بن می‌خواهد به داخل بیاید اما بن می‌گوید هنوز کارهای دارد و به هوگو می‌گوید که او بهترین نفر اول است و هوگو هم در جواب او را بهترین نفر دوم خطاب می‌کند .

جک وارد اتاقی می‌شود که تابوت پدرش قرار دارد و با لمس تابوت همه چیز به یادش می‌آید . جک تابوت را خالی می‌یابد که پدرش را می‌بیند . از او می‌پرسد که آیا مرده است؟ جواب پدرش مثبت است و جک نیز می‌فهمد که خودش نیز مرده است. پدرش خاطر نشان می‌کند که همه آنهایی‌که در اینجا جمع شده ‌ند یا قبل ازجک و یا بعد از او مرده اند و در جواب سوال جک در مورد اینکه ما در چه زمانی هستیم می‌گوید که در این مکان، زمان معنایی ندارد و اینجا جایی است که تمام افرادی‌که زمانی را در کنار هم در جزیره گذرانده اند - که آن مدت مهم‌ترین دوره برای  آنها بوده است - ساخته‌اند  تا دوباره یکدیگر را پیدا کنند. آنها اینجا هستند تا فارغ از زمان مرگشان باهم به مرحله‌ای دیگر یا دنیایی دیگر نقل مکان کنند .

جک و پدرش وارد کلیسا شده و بعد از در آغوش کشیدن ودیدن همه دوستان، پدر جک در کلیسا را باز کرده و بیرون می‌رود و نوری او و تمام کلیسا را پر می‌کند.

  

حرف‌های ما:

-          حرف‌های زیادی هست که تصمیم گرفتیم به‌صورت مفصل در پست بعدی با شما در میان بگذاریم.

 

امتیاز ما: 4 از 5

 

 

Goodbye Jack


کلمات کلیدی: فصل ششم ،کلمات کلیدی: لاست ،کلمات کلیدی: lost ،کلمات کلیدی: پایان
 
Lost-The Bigining & The End
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٦  

 


کلمات کلیدی: فصل ششم ،کلمات کلیدی: season 6 ،کلمات کلیدی: قسمت آخر
 
فصل ششم، قسمت 16
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳۱  

What They Died For

Original US Airdate: 19 May 2010

"هیچ چیز تصادفی نیست"

خلاصه این قسمت:

سال 2004، دنیای موازی: جک در آپارتمان خودش از خواب برمی‌خیزد در حالی‌که روی گردنش زخم تازه‌ای است که از آن خون بیرون می‌آید. او همراه پسرش و کلیر صبحانه می‌خورند. در همین هنگام، تلفن زنگ می‌زند و شخصی به او می‌گوید که از هواپیمایی اوشئنیک با او تماس گرفته و در خصوص پیدا شدن تابوت پدرش است. صحنه بعد می‌بینیم که این شخص دزموند است.

جان لاک به مدرسه باز می‌گردد و دقیقا در محوطه مدرسه بار دیگر دزموند منتظر است که او را زیر بگیرد. در همین زمان بن او را می‌بیند و با او درگیر می‌شود. دزموند فرار می‌کند و جان لاک پس از شنیدن ماجرای از زبان بن می‌خواهد که به پلیس زنگ بزند اما بن به او جمله دزموند را می‌گوید و لاک از تلفن کردن به پلیس صرفنظر می‌کند و به سراغ جک می‌رود. در بیمارستان به جک می‌گوید باید بین جمله‌ی دزموند و جک (Let Go) یک ربطی باشد.

دزموند به ملاقات سایر به اداره پلیس می‌رود و خودش را به عنوان کسی که می‌خواسته لاک را زیر کند معرفی می‌کند. او را به بازداشتگاه نزد کیت و سعید می‌برند و چند ساعت بعد آنها را با ماشینی که آنا لوسیا مأمور آن است جا به جا می‌کنند. در همین زمان، با برنامه‌ریزی از پیش تعیین شده دزموند، آنا لوسیا آنها را در اسکله‌ای پیاده می‌کند و هرلی همان موقع سر می‌رسد و پول آنا لوسیا را می‌دهد و آن سه نفر آزاد می‌شوند.

 

سال 2007، جزیره: جک سعی در بخیه زدن زخم کیت دارد. سایر که در کشته شدن سان و جین خود را مقصر می‌داند هرچه جک می‌گوید گوش می‌کند و جک تصمیم می‌گیرد که همانطور که سعید گفته بود، به دنبال دزموند بروند. از طرفی، ریچارد، بن و مایلز به خانه قدیمی بن می‌روند تا مواد منفجره‌ای که بن در اتاق مخفی خود پنهان کرده را بردارند و با آن هواپیما را منفجر کنند. در همان خانه آنها به زویی و سپس ویدمور برخورد می‌کنند. ویدمور در پاسخ بن به او می‌گوید که جیکوب به او گفته که به جزیره بازگردد. در همین زمان زوئی خبر می‌دهد که مرد سیاه‌پوش در راه است. مایلز می‌گریزد، ریچارد بیرون می‌رود و دود سیاه او را از جا بلند می‌کند و دیگر اثری از او نمی‌ماند. بن روی صندلی مقابل کلبه می‌نشیند تا مرد سیاه‌پوش در شکل لاک پیش او می‌آید و بن به او می‌گوید که ویدمور در اتاق مخفی او پنهان شده است. لاک به سراغ ویدمور می‌رود و زوئی را می‌کشد. در حالی که ویدمور در مورد دزموند با لاک گفتگو می‌کند بن با شلیک گلوله او را می‌کشد. لاک و بن برای پیدا کردن دزموند به کنار چاه می‌روند ولی او را پیدا نمی‌کنند. مرد سیاه‌پوش به بن می‌گوید که اگر دزموند را پیدا کند از او می‌خواهد که جزیره را نابود کند.

از آن طرف، جک، کیت، سایر و هرلی در جنگل به جستجوی دزموند بودند. در همین هنگام پسر بچه‌ای که کودکی‌های جیکوب بود نزدیک هرلی می‌شود و از او می‌خواهد که خاکستر جسدش را که ایلانا برداشته بود و نزد هرلی بود را به او بدهد و پس از بازپس گرفتن آن فرار می‌کند. جیکوب برای اولین بار خودش را به بقیه نشان می‌دهد و می‌گوید به محض خاموش شدن آتش که خاکسترش در آن می‌سوخت، او نیز از بین می‌رود. جیکوب برای آنها توضیح می‌دهد که سالها پیش او اشتباهی را مرتکب شده و باعث به‌وجود آمدن دود سیاه شده است. و چون دود سیاه همواره می‌خواسته که او را از بین ببرد، او باید جایگزینی برای خود انتخاب می‌کرد تا از جزیره محافظت کند. جیکوب از آنها خواست که کاری که او نتوانسته انجام دهد را انجام داده و دود سیاه را ازبین ببرند. جیکوب به آنها گفت، او آنها را به این دلیل انتخاب کرده که همه آنها مثل او بودند، تنها و در جستجوی چیزی که آن را پیدا نمی‌کردند. او گفت که آنها را انتخاب کرد، چون بیشتر از آنکه جزیره به آنها احتیاج داشته باشد، آنها به جزیره نیاز داشتند.

جک خود را برای جایگزینی جیکوب داوطلب کرد و همراه او به کنار نهر رفتند و جیکوب بعد از خواندن دعایی به آب آن را به جک داد تا بنوشد و پس از آن به او گفت که حالا او هم مثل خودش است.

 

حرف‌های ما:

-          جک شپرد، مرد علم، پس از بازگشت از جزیره کم‌کم تغییر کرد، در این قسمت داوطبانه محافظت از جزیره را بر عهده گرفت.

-          جیکوب به کیت گفت به این دلیل اسم او را از خط زده چون او مادر شده بود، پس چرا اسم سان را از دیوار غار خط نزده بود؟!

-          بن با کشتن ویدمور، انتقام کشته شدن الکس را از او گرفت. اما چه بلایی سر ریچارد آمد، آیا امکان کشته شده او وجود دارد؟

-          در زمان موازی، سال 2004، جک، دزموند، دانیل، بن، هرلی، سان، چارلی، صحنه‌ای از زمان دیگر را تجربه کرده یا یادشان آمده، اما برای جان لاک این اتفاق نیفتاد. آیا حین عمل جراحی که جک قرار است انجام دهد، این اتفاق برای او می‌افتد؟ با توجه به این‌که مرد سیاه‌پوش، جسم لاک را تصاحب کرده، اگر لاک زیر عمل جراحی و در واقع به دست جک بمیرد، آیا مرد سیاه‌پوش هم نابود خواهد شد؟

-          این پنجمین قسمتی بود که با صحنه بیدار شدن جک و باز کردن چشمهایش در کل شش فصل شروع شد.

-          سؤال‌های زیادی وجود دارد که هنوز پاسخ آنها مشخص نشده. آیا در کنسرت فارادی و مهمانی ویدمور، این سؤال‌ها پاسخ داده می‌شود. فقط یک قسمت دیگر از لاست مانده و دیگر هیچ !!

 امتیاز ما: 4 از 5


کلمات کلیدی: فصل ششم ،کلمات کلیدی: season 6 ،کلمات کلیدی: جیکوب ،کلمات کلیدی: جک
 
فصل ششم، قسمت 15
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥  

Across the Sea

Original US Airdate: 12 May 2010

خلاصه این قسمت:

سال‌ها قبل از سقوط اوشئنیک 815، زنی به‌نام کلودیا پس از غرق شدن کشتی‌اش به جزیره پا می‌گذارد. زن دیگری او را پیدا می‌کند و در به دنیا آوردن فرزندانش کمک می‌کند. کلودیا نام «جیکوب» را برای پسرش در نظر گرفته است غافل از اینکه بچه‌ها دوقلو هستند و برای فرزد پسر بعدی نام دیگری انتخاب نکرده است. زن، پس از به دنیا آمدن بچه‌ها کلودیا را به قتل می‌رساند و به عنوان مادر آنها، آن دو را بزرگ می‌کند. یعد از سالها برادر جیکوب در ساحل جعبه‌‌ای می‌یابد که شبیه بازی تخته نرد است، او به جیکوب قوانین آن را یاد می‌دهد تا با هم بازی کنند. بعدتر معلوم می شود که «مادر» آن جعبه بازی را برای او در ساحل گذاشته است برای این‌که معتقد است که او «خاص» است.

پسرها وقتی که در جنگل گرازی را دنبال می‌کنند، به آدم‌های دیگری برخورد می‌کنند و وقتی به مادرشان این موضوع را می‌گویند، او آنها را از برخورد با دیگران می‌ترساند و سپس هر دو را به طرف چشمه‌ای می‌برد که از آن نوری ساطع می‌شود و به آنها می‌گوید یکی از آنها در آینده مامور محافظت از آن مکان خواهند شد. برادر جیکوب، مادر اصلی خودرا در جزیره می‌بیند – همانند جک که پدر خودرا می‌دید - و کلودیا حقیقت را به او می‌گوید. او نیمه‌شب جیکوب را بیدار می‌کند تا با هم از آنجا فرار کنند، آن دو با هم درگیر می‌شوند و مادر سر می‌رسد. جیکوب نزد مادر می‌ماند و برادرش به سوی دیگران می‌رود تا با آنها زندگی کند اما آن دو برادر همچنان یکدیگر را در طول این سالها ملاقات می‌کنند. سی‌سال بعد، برادر جیکوب به او می‌گوید که راه خروج از جزیره را پیدا کرده و چاقویش را به طرف چاهی پرتاب می‌کند و چاقو تحت نیروی مغناطیس به دیواره چاه می‌چسبد. جیکوب این موضوع را به مادر می‌گوید و مادر بعد از سی‌سال به ملاقات برادرش در چاه می‌رود. درون چاه، چرخی است که برادر جیکوب آن را ساخته و از آجرهای درون چاه نوری بیرون می‌زند مانند نوری که در بچگی مادرشان در چشمه‌ای به آنها نشان داده بود. مادر که به ظاهر برای خداحافظی با پسرش آمده سر او را به دیواره چاه می‌کوبد. پس از این‌که برادر جیکوب به هوش می‌آید، شب هنگام به سراغ مادرش می‌رود و او را با خنجری می‌کشد. جیکوب که این صحنه را می‌بیند با عصبانیت برادرش را به سمت چشمه‌ای می‌برد که مادرش او را به آنجا برده بود و مجبورش کرده بود که از مایع درون تنگ بنوشد و نگهبان چشمه شود. جیکوب برادرش را درون چشمه می‌اندازد و در همین هنگام دود سیاهی از درون آن خارج می‌شود. او جنازه برادرش را در کنار رودخانه پیدا می‌کند و کنار جنازه مادرش، همراه با مهره‌های سیاه و سپید در غار می‌گذارد.

حرف‌های ما:

-          سه قسمت دیگر تا پایان سریال لاست باقی مانده، با این حال هرچه به پایان سریال نزدیک‌تر می‌شویم، سؤال‌های بی‌جواب بیشتری مطرح می‌شود و این سوال پیش می آید که آیا سازندگان سریال می‌توانند به تمام سوالات ما پاسخ دهند و سریال را در این 3 قسمت باقیمانده به خوبی و خوشی تمام کنند.

-          برادر دو قلوی جیکوب در این قسمت هم بدون نام بود. اما در این قسمت مشخص شد که کسی که باید از جزیره محافظت می‌کرد او بوده، نه جیکوب.

-          «مادر» چه کسی بود و چگونه به جزیره آمده بود؟ بعد از سی‌سال او پیر نشده بود، آیا او هم از مایع درون تنگ خورده بود؟ جیکوب نیز به ریچارد از همان مایع داده بود و او را جاودان کرده بود.

-          پسربچه‌ای که قبلا مردسیاه‌پوش و دزموند در جزیره دیده بودند، دقیقا شبیه کودکی‌ جیکوب بود.

-          «مادر» به کلودیا کمک کرد که فرزندانش را به دنیا بیاورد، درست همانطور که کیت به کلیر کمک کرد. آیا آرون قرار بوده که جانشین جیکوب شود؟

-          مرد سیاه‌پوش از کجا می‌دانست که باید چرخی بسازد تا به‌وسیله آن از جزیره خارج شود. آیا به دلیل خاص بودنش از این علم خبر داشت؟

-          آیا «مادر» از قصد، مرد سیاه‍پوش را به کشتن خود تحریک کرد و جیکوب را به کشتن برادرش؟ آیا مردسیاه‌پوش به راستی مرده و دود سیاه شکل دیگری از «مادر» است؟ اگر او برادر جیکوب نیست پس چرا در زمان حال سعی در خارج شدن از جزیره را دارد؟

-          نور درون چشمه چه چیزی می‌تواند باشد؟

امتیاز ما: 4 از 5


کلمات کلیدی: فصل ششم ،کلمات کلیدی: season 6 ،کلمات کلیدی: جیکوب ،کلمات کلیدی: مرد سیاه‌پوش
 
فصل ششم، قسمت 14
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸  

The Candidate

Original US Airdate: 05 May 2010

خلاصه این قسمت:

سال ٢٠٠۴: جان لاک بعد از عمل جراحی به هوش می‌آید و جک شپرد بالای سر او ایستاده است و برایش توضیح می‌دهد که چه اتفاقی افتاده و از او می‌خواهد که درباره علت فلج شدنش توضیح بدهد تا جک بتواند او را عمل کند. اما لاک فورا پیشنهاد جک را رد می‌کند. جک به دندانپزشک لاک که برنارد بود مراجعه می‌کند و علت را از او می‌پرسد. برنارد به جک می‌گوید که پرونده بیمار محرمانه است و روی کاغذ نام "آنتونی کوپر" را می‌نویسد و به جک می‌دهد. جک برای دیدن آنتونی کوپر به آسایشگاه پالمز می‌رود و در آنجا هلن نامزد لاک را که به ملاقات پدر لاک آمده می‌بیند ولی کوپر نمی‌تواند با کسی حرف بزند. در بیمارستان، جک لاک را ملاقات می‌کند و از او می‌خواهد که درباره عمل فکر کند. از طرفی کلیر برای ملاقات با جک به بیمارستان می‌آید و جعبه‌ای را به او نشان می‌دهد که پدرشان برای او گذاشته بود. اما هیچ کدام مفهوم آن را نمی‌فهمند. جک از کلیر می‌خواهد که برای اقامت به خانه او بیاید.

سال 2007 ،جزیره: جک به هوش می‌آید و خودش را درون قایقی در ساحل می‌بیند و از سعید که نزدیک اوست می‌پرسد که چه اتفاقی برایش افتاده است. سعید به او می‌گوید که از گروه مرد سیاه‌‌پوش فقط آن سه‌نفر باقی مانده‌اند و در این هنگام مرد سیاه‌پوش به طرف آنها می‌آید و به جک اطلاع می‌دهد که دوستانش توسط ویدمور زندانی شده‌اند و آنها باید به کمکشان بروند. از طرفی افراد ویدمور، گروه سایر را درون قفس‌هایی که قبلا هم بن، سایر و کیت را در آنها زندانی کرده بود قرار می‌دهند. اما دود سیاه افراد ویدمور را نابود می‌کند و جک به آنها کمک می‌کند تا فرار کنند. آنها به طرف هواپیما می‌روند اما قبل از رسیدن آنها مرد سیاه‍‌پوش از درون هواپیما بمبی را پیدا می‌کند و سناریوی فرار با هواپیما منتفی می‌شود. مرد سیاه‌پوش به آنها می‌گوید که با زیردریایی فرار کنند. همین که گروه به طرف زیردریایی می‌روند بین آنها و افراد ویدمور درگیری به‌وجود می‌آید و کیت زخمی می‌شود. سایر به جک می‌گوید که کاری کند تا مردسیاه‌پوش همراه آنها نیاید و جک مرد سیاه‍پوش را به درون دریا می‌اندازد. گروه مجبور می‌شوند که کلیر را در اسکله باقی بگذارند و به زیر آب بروند و جک که علی‌رغم میلش و برای کمک به کیت به درون زیردریایی رفته با آنها می‌ماند. هرلی کیف کمک‌های اولیه را برای جک می‌آورد ولی وقتی آن را باز می‌کنند درون آن بمب ساعتی پیدا می‌کنند. جک به آنها می‌گوید که کاری به بمب نداشته باشند، اما سایر نمی‌پذیرد و سیم‌ها را قطع می‌کند. ثانیه شمار بمب برای لحظه‌ای متوقف می‌ماند، اما مجددا شروع به شمارش معکوس می‌کند. سعید بمب را در دستش می‌گیرد و به جک می‌گوید که در جایی از جزیره دزموند درون چاه است و بمب را با خودش از گروه دور می‌کند. بمب منفجر می‌شود و سیستم هدایت زیردریایی به هم می‌خورد و آب وارد آن می‌شود. جک، کیت را به هرلی می‌سپارد و با کمک جین و سایر سعی می‌کنند که سان را که بین طبقه‌‌ای گرفتار شده نجات دهند. در همین حال یک میله به سر سایر برخورد می‌کند و او بی‌هوش می‌شود. جین از جک می‌خواهد که سایر را نجات دهد و آنها را ترک کند. آب، کم‌کم همه زیردریایی را پر می‌کند و جین که موفق نمی‌شود سان را نجات دهد همراه او غرق می‌شود. در ساحل، جک سعی می‌کند که سایر را به هوش آورد، از آن طرف هرلی و کیت هم می‌‌رسند.

حرف‌های ما:

-          مرد سیاه‌پوش مستقیم نمی‌تواند که کاندیداها را بکشد، به همین دلیل از خود آنها برای کشتن یکدیگر استفاده می‌کند. اما چرا او می‌خواهد که کاندیداها را نابود کند؟

-          هنوز مشخص نیست که تصمیم ویدمور چیست. او ابتدا می‌خواست که مرد سیاه‌پوش را بکشد، در این دو قسمت کاندیداها را زندانی کرد و دقیقا هم می‌دانست که اسم چه کسانی در فهرست کاندیداهاست. آیا ویدمور هم برای مرد سیاه‌پوش کار می‌کند و فهرست را از او گرفته است؟

-          به‌نظر می‌رسید که مرد سیاه‌پوش وقتی وارد هواپیما شد دنبال بمب بود. آیا او فکر بقیه را مثلا نگهبان‌های هواپیما را می‌خواند؟

-          به نظر می‌رسد که دزموند سعید را قانع کرده بود که وعده مرد سیاه‌پوش در مورد نادیا دروغ بوده، آیا دزموند در مورد سال 2004 چیزی به سعید گفته بود؟ منظور سعید از حرفی که پیش از منفجر شدن بمب به جک زد چه بود؟

-          اگر کیت جزء کاندیداها نباشد، به این معنی است که مرد سیاه‌پوش می‌تواند او را از بین ببرد و اگر تا کنون او را از بین نبرده شاید به دلیل این باشد که برای به دام انداختن جک و سایر به او نیاز دارد. از طرفی نام کیت در دیوار غار خط خورده بود اما در فانوس دریایی بود، آیا دو فهرست از کاندیداها وجود دارد؟

-          ریچارد و بن و مایلز کجا هستند؟ آیا دینامیت‌های درون هواپیما کار آنها بود و می‌خواستند مرد سیاه‌پوش را بکشند؟

-          و اما آخرین قسمت سریال لاست دو ساعت و نیم خواهد بود.

 

امتیاز ما: 4 از 5

 


کلمات کلیدی: فصل ششم ،کلمات کلیدی: season 6 ،کلمات کلیدی: قسمت 14
 
فصل ششم، قسمت 13
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٤  

The Last Recruits

Original US Airdate: 22 April 2010

 

خلاصه این قسمت:

سال 2004: لاک پس از تصادف به بیمارستان منتقل می‌شود. از طرفی سان هم که تیر خورده بود به همان بیمارستان منتقل می‌شود و قبل از انتقال لاک را می‌بیند و او را می‌شناسد. از طرفی، دزموند که فهرست مسافران پرواز اوشئنیک را پیدا کرده به سراغ کلیر می‌رود و او را در مرکزی که کودکان را به سرپرستی قبول می‌کنند می‌یابد. دزموند از کلیر می‌خواهد که فعلا در آنجا ثبت‌نام نکند و با وکیلی که او می‌شناسد مشورت کند. کلیر با تردید قبول می‌کند اما وکیل دزموند کسی نیست جز ایلانا. ایلانا بعد از این‌که اسم و فامیل کلیر را می‌فهمد متعجب می‌شود و او را با خودش به دفترش می‌برد. جک و پسرش یه دفتر وکیل جک می‌روند تا وصیت‌نامه پدرش را بخوانند. ایلانا وکیل جک است و حالا کلیر را پیدا کرده است. جک از کلیر می‌پرسد که از کجا پدرش را می‌شناسد و کلیر حقیقت را به او می‌گوید. در همین لحظه از بیمارستان برای یک عمل اورژانس با جک تماس می‌گیرند و او همراه پسرش برای عمل جان لاک به بیمارستان می‌رود. قبل از شروع عمل، جک چهره لاک را می‌بیند و او را به خاطر می‌آورد.

از طرفی سایر که در دو قسمت قبل در یک تصادف رانندگی کیت را دستگیر کرده بود او را به اداره پلیس می‌آورد و پرونده او را بررسی می‌کند. کیت اتهام قتل را نمی‌پذیرد و به سایر می‌گوید که به این دلیل در فرودگاه او را دستگیر نکرده چون جیمز نمی‌خواسته کسی از این‌که به استرالیا سفر کرده خبردار شود. سپس سایر و مایلز به خانه نادیا می‌روند و سعید را پیش از آنکه فرار کند دستگیر می‌کنند.

سال 2007 جزیره: در قسمت قبل دیدیم که گروه جک، سان، هرلی و بقیه به مرد سیاه‌پوش پیوستند. جک از مرد سیاه‌پوش در مورد این‌که آیا او قبلا خود را به شکل کریستین پدر جک درآورده بوده سؤال کرد و او پاسخ مثبت داد. زوئی از طرف ویدمور برای مرد سیاه‌پوش پیغام آورد که دزموند را به او برگردانند و آنها را تهدید کرد. مرد سیاه‌پوش از سایر خواست که قایق را بیاورد و گروه را با آن قایق به جزیره هیدرا ببرند. اما سایر تصمیم گرفت قایق را بدزدد و با کیت، سان، هرلی، جک و لاپیدس فرار کنند و به سمت زیردریایی ویدمور بروند و طبق قول ویدمور از جزیره بیرون بروند. کلیر که آنها را تعقیب می‌کرد هم به آنها پیوست و نقشه آنها عملی شد. اما جک مخالف برگشت بود و سایر به او گفت از قایق او بیرون برود. جک تمام راهی که در دریا رفته بودند را شنا کرد و به ساحل بازگشت. قبل از حرکت گروه مرد سیاه‌پوش از سعید خواست که دزموند را که در چاهی انداخته بود بکشد، اما به نظر می‌رسید که سعید پس از صحبت با دزموند او را نکشت.  در ساحل مرد سیاه‌پوش و گروهش منتظر قایق بودند و فهمیدند که سایر قایق را برده است. در همین وقت گروه ویدمور به طرف آنها شلیک کردند و مرد سیاه‌پوش جک را نجات داد.

از آن طرف سایر و گروهش به گروه ویدمور رسیدند و جین و سان پس از مدت‌ها یکدیگر را پیدا کردند. اما زوئی به سایر گفت که قرار آنها با ویدمور به هم خورده است و آنها را به اسارت گرفت.

 

حرف‌های ما:

-          در این قسمت جک و کلیر به عنوان خواهر و برادر، هم در سال 2007 و هم در سال 2004 همدیگر را ملاقات کردند.

-          در سال 2004 سان از کجا جان لاک را شناخت؟ از پرواز اوشئنیک؟ یا چیزی از زندگی دیگر به یاد آورده بود؟

-          مدت‌هاست که جک دیگر جک سابق نیست و در این قسمت جک مثل جان لاک به سرنوشت اعتقاد پیدا کرده بود و باور داشت که باید در جزیره بماند.

-          مرد سیاه‌پوش به جک گفت که او خودش را به شکل پدرش درآورده بود. از طرفی می‌دانیم که او از جزیره نمی‌تواند خارج شود. پس کسی که جک در بیمارستان به شکل پدرش می‌دید چه کسی بود؟

-          عنوان این قسمت به نظر می‌رسد که به جک اشاره دارد. جک آخرین کاندیدایی بود که با مرد سیاه‍پوش حرف زد. آیا مرد سیاه‌پوش جک را هم با خودش همراه خواهد کرد؟

-          قسمت چهاردهم لاست این هفته پخش نمی‌شود و 4 می پخش خواهد شد.

 

امتیاز ما: 3 از 5


کلمات کلیدی: فصل ششم ،کلمات کلیدی: قسمت 13 ،کلمات کلیدی: season 6
 
فصل ششم، قسمت 12
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦  

Everybody Loves Hugo

Original US Airdate: 14 April 2010

 

خلاصه این قسمت:

سال 2004 :  در مراسمی که به مناسبت نام‌گذاری بخشی از موزه تاریخ طبیعی که به نام هوگو برگزار شده بود، پیر چنگ، به معرفی و شرح خدمات هوگو پرداخت. هوگو که صاحب رستوران‌های زنجیره‌ای بود، همچنان تنها بود و مادرش با یادآوری این موضوع به او گفت که دختری قبول کرده تا با او قرار بگذارد. هوگو برای دیدن دختر به رستوران رفت، اما به نظر می‌رسید که او قرار نیست بیاید. در همین وقت لیبی سر میز هوگو می‌رود و با نامیدن هوگو او را متحیر می‌کند. لیبی از هوگو می‌خواهد که فکر کند که آیا او را از جایی نمی‌شناسد. در همین وقت دکتری به سر میز آنها می‌آید و از هوگو معذرت‌خواهی می‌کند و لیبی را با خود می‌برد و هوگو متوجه می‌شود که آنها گروهی از بیماران یک آسایشگاه روانی بودند. هوگو به یکی از رستوران‌های خود می‌رود و حجم زیادی غذا سفارش می‌دهد. در همین وقت دزموند به میز هوگو نزدیکی می‌شود و از هوگو می‌پرسد که آیا او در پرواز اوشئنیک بوده و به او می‌گوید که به دنبال لیبی برود. هوگو به آسایشگاه می‌رود و با لیبی ملاقات می‌کند ولی چیزی یادش نمی‌آید. آنها قرار ملاقاتی در کنار ساحل می‌گذارند و هنگامی که لیبی او را می‌بوسد، هوگو صحنه‌های از گذشته و جزیره را با خاطر می‌آورد.

دزموند که به نظر می‌رسد فهرست مسافران پرواز را پیدا کرده در کنار مدرسه‌ای که بن در آنجا معلم بود منتظر جان لاک بود. لاک با ویلچیر درحال عبور از خیابان بود که دزموند با ماشین محکم می‌کوبد و دور می‌شود.

 

سال 2007 جزیره: هوگو گل خشک‌شده‌ی قبری را بر می‌دارد و گل تازه‌ای را روی آن می‌گذارد و خطاب به لیبی می‌گوید که در تمام این مدت همه به نوعی با او در ارتباط بودند به جز لیبی. در این هنگام مایکل ظاهر می‌شود و به او می‌گوید که آنها نباید هواپیما را منفجر کنند. از طرفی ایلانا و ریچارد همه گروه را آماده کردند تا با دینامیت‌هایی که در اختیار دارند برای منفجر کردن هواپیما راهی شوند. اما حادثه‌ای اتفاق می‌افتد و دینامیت‌ها که در کیف ایلانا بود منفجر می‌شود و او نابود می‌شود. ریچارد بر خلاف نظر هوگو به طرف کشتی قدیمی می‌‌رود تا از آنجا دینامیت بردارند، اما هوگو زودتر از همه به آنجا می‌رود و همه دینامیت‌ها را منفجر می‌کند. ریچارد و مایلز و بن از گروه جدا می‌شوند و جک و سان و فرانک همراه هوگو به سمت محل مرد سیاه‌پوش می‌روند.

از طرفی سعید مرد سیاه‌پوش را به نزد دزموند می‌برد، او از سعید می‌خواهد که آنها را تنها بگذارد و دزموند را به کنار چاهی می‌برد و برای او تعریف می‌کند که سال‌ها پیش مردم این چاه را نه برای پیدا کردن آب، بلکه برای یافتن جواب سؤالی کنده‌اند. همچنین از دزموند می‌پرسد که چرا نمی‌ترسد و دزموند می‌گوید دلیلی برای ترس ندارد، اما در همین وقت او را به درون چاه پرت می‌کند. پس از بازگشت به کمپ گروه هرلی هم به آنها می‌رسند.

 

حرف‌های ما:

-          آیا مرد سیاه‌پوش به دلیل قدرت دزموند او را از بین برد؟ و در زمان موازی در سال 2004 آیا دزموند این موضوع یادش بود که تصمیم به قتل جان لاک گرفت؟ یا برعکس؟ چه کسی از دیگری انتقام گرفت؟

-          در این قسمت اشاره‌ای به نجواها شد؛ آیا این صداها مربوط روح کسانی مثل مایکل است که در جزیره اسیر شده‌اند ؟ جزیره برزخ است یا جهنم؟

-          پسربچه‌ای که در جنگل بود چه کسی بود؟ کودکی‌های مرد سیاه‌پوش یا جیکوب؟ شاید پسربچه پسر دزموند، چارلی بود و مرد سیاه‌پوش به همین دلیل از دزموند خواست که به او توجه نکند. اما چوب‌دستی پسربچه مثل چوب‌دستی بود که دست مردسیاه‌پوش در دست می‌گیرد. آیا او بخش انسانی و گمشده مرد سیاه‌پوش است؟ اما پسربچه بلوند بود، پس بیشتر به جیکوب شباهت داشت. داستان هابیل و قابیل؟

 

امتیاز ما: 3 از 5


کلمات کلیدی: فصل ششم ،کلمات کلیدی: قسمت 12 ،کلمات کلیدی: هوگو